
مجموعا ۹ تا عکس هست که خودم طراحیشون کردم. دانلود کنید و نظرتون رو برای من به آدرس زیر ایمیل کنید.
ایمیل من: Sina_M_hidden@yahoo.com
دیگه هر چی بدی از ما دیدی حلالم کنید!!![]()
اين ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است![]()
روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد ، از نزدیکی خانه ی بازرگانی عبور کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور می کرد. او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان .
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قویتر می شدم !
در همان لحظه ، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.ولی وقتی به نزدیکی صخره ای رسید ، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که پس صخره قوی ترین چیز در دنیاست و تبدیل به آن شد . همان طور که با غرور ایستاده بود ، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است
!
سلام! امزوط براتون یه داستان زیبا رو گذاشتم... حتما بخونیدش
:
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد را براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون روحي تازه مي گرفت .مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك درياچه زيبايي داشت. مرغابي ها و قو ها در درياچه شنا مي كردند و كودكان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند. درختان كهن منظره زيبايي به آن جا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد. مرد ديگر كه نمي توانست آن ها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي مي كرد. روز ها و هفته ها سپري شد.
يك روز صبح...
پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند . مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد!
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند؟! پرستار پاسخ داد: "شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!"![]()
![]()
عشق مثل خورشید هست! از دور خیلی قشنگه ولی هر چی بهش نزدیکتر بشی، بیشتر بدنت رو میسوزونه!![]()
زمانی که خدا در هفتمین روز آفرینش انسان رو آفرید، فرشته ها پیش خدا اومدن شکایت که آخه این دیگه چیه که آفریدی؟! مگه ما همش تو رو پرستش نمیکنیم؟! توی این 6 روز این همه موجود آفریدی، این دیگه چی بود؟! این در آینده حتی به همنوعان خودش هم رحم نمیکنه! حتی خیلیاشون تو رو پرستش نمیکنن و... خدا لبخندی زد و گفت یک روز دیگر هم صبر کنید! وقتی خدا در روز هشتم عشق را آفرید، فرشته ها دوباره برای شکایت نزد خدا اومدند. وقتی فرشته ها عشق رو دیدن براشون عجیب بود! آخه تا حالا چیزی مثل اون رو ندیده بودن! فرشته ها پرسیدن که این دیگه چیه؟! خدا هم گفت که انسان رو برای خودم آفریدم و عشق را برای انسان! و بعد شروع کرد به توصیف عشق برای فرشته ها. زمانی که خدا حرف هاش تموم شد یکی از فرشته ها آه تلخی کشید و زیر لب گفت: "ای کاش من هم آدم بودم..."![]()
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی که دیدیش هیچی بجز سلام نتونی بگی![]()
چقدر سخته وقتی دلت میخواد باز سرت رو به دیواری تکیه بدی که یه بار کل وجودت زیر آواره غرورش له شده![]()
چقدر سخته وقتی که پشتت بهشه و اشک گونه هاتو خیس میکنه مجبوری بخندی تا حس کنه هنوزهم دوسش داری![]()
چقدر سخته وقتی گل آرزوهاتو تو باغ دیگری میبینی و اون وقت زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک...![]()
امروز براتون یه داستان میخوام بگم. توصیه میکنم حتما بخونیدش:
یه روزی یه پسر توی این دنیای بزرگ و شلوغ خیلی تنها بود. تنها دوست این پسر کامپیوترش بود.این پسر کار خاصی هم نداشت. یعنی گاه گاهی یه سایت طراحی میکرد و همین! تا این که یه روز این پسر زمانی که توی اینترنت بود دید یکی درخواست اد کردن آی.دیش رو داده! وقتی قبول کرد کنجکاو شد ببینه این کیه که خواسته آی.دی این پسر تنها رو اد کنه؟ پسر وقتی متوجه میشه که طرف یه دختره خوشحال میشه و پیش خودش میگه خدایا شکرت! یکی رو رسوندی که من بتونم باهاش درد و دل کنم و یکمی خودم رو راحت کنم! پسر شروع میکنه با دختر چت کردن. توی این مدت اینها در باره همه چی صحبت کردن. از سرور های سپاه پاسداران تا تم موبایل و سیستم جاوا و...! ولی توی تمام این مدت پسر نتونست حرف دا خودش رو به دخترک بگه. ولی رمانی حاضر شد که حرفهاش رو به دخترک بزنه که دیگه دیر شده بود... پسرک عاشق دخترک شده بود! مشکل بزرگ اینجا بود که الان علاوه بر مشکلات قبلیش یه مشکل جدید هم به مشکلاتش اضافه شده بود! یک روز پسرک با ودش میگه که من باید حرف دلم رو به دخترک بزنم! وقتی حرف دلش رو به دخترک میگه و همه چیز رو شرح میده، دخترک منقلب میشه! باورش نمیشد که کسی بهش به طور مستقیم بگه "دوستت دارم! دخترک شماره پسرک رو داشت. یه روز صبح زود پنجشنبه زنگ میزنه. پسرک خواب بود و نفهمید! وقتی بیدار شد دید یه شماره جدید زنگ زده! بازم کنجکاویش گل میکنه و زنگ میزنه. وقتی زنگ میزنه میبینه هیچکسی برنمیداره. اواسط روز بود. رمانی ه پسرک تنها در باشگاه بیلیارد بود یه اس.ام.اس براش میاد که "این اولین و آخرین اشتباه بزرگ زندگیم هست!" پسرک فهمید که این اس.ام.اس رو دخترک براش زده. خیلی خوشحال میشه و شروع میکنه به زنگ زدن. دوباره هرچی زنگ زد دید کسی برنمیداره! نگران شد. تا اینکه بعد از ظهر دخترک بهش زنگ زد و گفت "من از روزی که بهم گفتی دوستت دارم زندگیم بهم خورده! همش دلشوره دارم! اصلا دپرس شدم!!!" پسرک هم چون واقعا عاشق دخترک بود و دوست نداشت حتی لحظه ای ناراحتی اون رو ببینه بهش زنگ زد و گفت: "حالم دیگه ازت بهم میخوره آشغال عوضی! دیگه نه میخوام صدات رو بشنوم نه اس.ام.اس بدی!!!"
پسرک خواست به این واسطه یه جوری دخترک رو از خودش برونه تا به این وسیله دخترک از فکر پسرک بیاد بیرون و زندگیش دوباره به روال همیشگیش برگرده و دوباره لبخند روی لب های دخترک نقش ببنده...
روزی دختر نابینیایی یه دوست پسر زیبا داشت اون دوست پسرشو با اینکه ندیده بود ولی از روی اخلاق اون بهترین انسان روی زمین برای اون دختر بود![]()
یه روز اون دختر به دوست پسرش گفت اگه چشم داشتم همیشه تا آخر عمر باهات میموندم یه وقتی یکی پیدا میشه که چشمش رو به دختره میده![]()
وقتی دختر تونست پسره رو ببینه دید که اونم نابیناست به پسره گفت برو دیگه نمیخوام ببینمت!![]()
وقتی پسره داشت میرفت لبخند تلخی کرد و گفت گل من مراقب چشمام باش...![]()